درباره مفهوم emergence

بدون دیدگاه

اولين باري كه لغت emergence رو شنيدم سوم دبيرستان بودم. اون موقع كلاساي فلسفه ذهن دكتر مهدي ذاكري رو پيگيري مي‌كردم.

يكي از چالش هاي مهم در فلسفه ذهن، نسبتِ بينِ ذهن و بدنه.

ايشون مي‌گفتن كه ملاصدرا در اين زمينه، ايمرجنتيست بوده، يعني ريشه ذهن رو در بدن مي‌دونسته.

برام خيلي عجيب بود كه چطور يه پديده فيزيكي (بدن) مي‌تونه منشاء ذهن به عنوان يه پديده غيرفيزيكي باشه؟

بعدها ديدم كه دوركيم هم در جامعه شناسي از اين لغت استفاده كرده و مي‌گه ممكنه ما در اجتماع پديده‌هايي رو ببينيم كه در افراد نيست.

بازم تعجب كردم!

دانشگاه كه اومدم توي درس ترموديناميك با توزيع ماكسول-بولتزمن آشنا شدم.

بولتزمن مي‌گفت كه دما، فشار و انتروپي از جمله ويژگي‌هايي هستند كه ظهور مي‌كنند.

يعني اگر شما يك حجم از گاز رو داشته باشيد كه دماي اون ٢٠ درجه است نمي‌تونيد يك مولكول از اون حجم رو جدا كنيد و بگيد دماي اين مولكول هم ٢٠ درجه است. به عبارتي دما، يك ويژگيِ سطحِ كلانه كه در سطحِ خرد وجود نداره.

دوباره تعجب كردم!

يه جاي ديگه هم مفهوم emergence رو ديدم. هابز، در كتاب “لوياتان” كه اون رو در زمينه فلسفه سياسي نوشته اين منطق رو پيگيري مي‌كنه. (اين كتاب به زحمت دكتر بشيريه ترجمه شده).

emergence

لوياتان نام يك غول بزرگه كه از تورات برگرفته شده. هابز مي‌گه دولتي كه از مردم برمي‌خيزه، ماهيتي متفاوت با مردم پيدا مي‌كنه.

ولي ديگه تعجب نكردم!

آخرين جايي هم كه به منطق emergence برخوردم در نظريه پيچيدگي بود كه اين مفهوم از پايه هاي اساسي اونه.

به طور كلي، طبق منطقِ emergence، گاهي در يك سيستم ويژگي‌هايي ديده مي‌شه كه در هيچ يك از اجزاء قابل مشاهده نيست ولي برآيندِ كنار هم قرار گرفتن اون اجزاست.

به نظرتون اگه اين ويژگي ها خوشايند نباشن بايد باهاشون چكار كرد؟ در هر صورت اونا برآيند خود اجزاء هستن.

خيلي مهمه كه در نگاه سيستمي به مسائل، مراقب اين موضوع باشيم، به خصوص اگر دانش مديريت رو پيگيري مي‌كنيم.

پ.ن : علت پيگيري مباحث فلسفه ذهن در اون سال‌ها اين بود كه در كلاس هاي طرح ريزي استراتژيك، طراحي سيستم‌ها تابع تعريف ما از انسان بود

و فهمِ انسان بدون بررسي ذهنش امكان‌پذير نيست.

از طرفي يكي از انواع تقسيم‌بندي سيستم‌ها، تفكيك سيستم‌هاي عيني و ذهنيه (ابژكتيويكال و سوبژكتيويكال) كه اون هم لازمه طراحي سيستم‌هاست.

به عبارتي الزامات كاربردي پاي منو به فلسفه باز مي‌كرد.

الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينم شايد لازم نباشه زياد در شعاع ِدايرهِ عقلانيتِ فلسفي حركت كنيم. به نظرم تنفس در مدارِ عقلانيت ِابزاري ثمربخش‌تره.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *