دیگر نباید خفت…

بدون دیدگاه

استادي داشتم كه يكي از توصيه‌هاي هميشگي‌اش اين بود كه جديت و سخت‌كوشي را از آن جوان ماركسيست ياد بگيريد كه فقط مرگ توانست متوقفش كند.
منظورش ارنستو چه گوارا بود. چريك جواني كه در راه آرمان‌هاي چپ در امريكاي جنوبي جنگيد و نهايتا در بوليوي كشته شد.

داستاني را از ملاقات ژان پل سارتر با چه گوارا براي ما مي‌گفت كه سال‌ها داستان زندگي مرا تحت شعاع خودش قرار داد.

زماني كه چه گوارا در كوبا بود، سارتر (فيلسوف شهير فرانسوي) به آنجا مي‌رود و براي ملاقات با او وقت مي‌گيرد. ساعت ٢ و ٣ شب به او وقت ملاقات مي‌دهند!

وقتي وارد اتاق چه گوارا مي‌شود مي‌بيند كه اين جوان ماركسيست تازه از حمام آمده و سيگار برگ را روي لب گذاشته و با چهره‌اي كه حالت صبح‌دم دارد، سرحال و پر انرژي كارها را دنبال مي‌كند.

سارتر از او مي‌پرسد:

آخر اين وقت شب…! چرا بيداريد؟ مگر شما استراحت نمي‌كنيد؟

و چه گوارا پاسخ مي‌دهد:

ديگر نبايد خفت….

اين جمله‌ي چه گوارا سال ها پلك‌هاي مرا هم باز نگه مي‌داشت. هر گاه كه خستگي و بي‌حوصلگي فشار مي‌آورد اين داستان را به ياد مي‌آوردم.

سارتر آنان را مرداني سراپا بيدار توصيف مي‌كند، مرداني كه در آن‌ها چيزي سواي احتياج به بيداري وجود ندارد.

او شرح اين ملاقات را در كتاب «جنگ شكر در كوبا»، البته با كمي تفاوت و تفصيل بيشتر نقل كرده است.

امروز خيلي اتفاقي اين كتاب را ديدم و به ياد اين داستان افتادم. چند وقتي بود كه فراموشش كرده بودم.

جنگ شکر در کوبا



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *