هیولای فرانکشتاین

بدون دیدگاه

اولين باري كه دكتر محمدرضا تاجيك را ديدم حدود سه چهار ماه پيش بود، در دانشگاه شهيد بهشتي.

زودتر از سايرين در محل جلسه حاضر شده بود و غرق در تفكر، شروع جلسه را انتظار مي‌كشيد.

انساني بسيار متواضع و راحت و البته صبور و دقيق كه با لحني آرام و متين از ژيل دلوز مي‌گفت، از فرانسوا ليوتار و از هانس گئورگ گادامر.

ايشان دانش آموخته‌ي دكتراي «تحليل گفتمان در سياست» از دانشگاه اسكس انگلستان هستند و در دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي، مشاور رئيس جمهور و رئيس مركز بررسي‌هاي استراتژيك رياست جمهوري بودند.

در آن جلسه و در تحليل پاره‌اي از مسائل، صحبتي كردند كه در اين چند ماه ذهن مرا سخت به چالش كشيده.

نمي‌دانم تاكنون درباره‌ي هیولای فرانکشتاین شنيده‌ايد؟ موجودي که خالقش هم توان كنترل آن را ندارد و خود مقهور آن مي‌شود.

با اين هيولا چه مي‌توان كرد؟

فرانکشتاین ، دانشمند جواني بود كه از به هم چسباندن تكه‌هاي بدن مردگان اين هيولا را ساخت.

او اجزايي را كنار هم قرار داد كه سنخيتي با هم نداشتند و حاصل اين وصله‌پينه كردن‌هاي بي‌حساب، نه انساني نرمال بود و نه يك جنازه‌ي بي‌جان، بلكه هيولايي بود كه بر خالق خود شوريد.

جلسه كه تمام شد از ايشان سوالي پرسيدم مبني بر همين كنار هم چيدن‌هاي بي‌حساب و كتاب.

گفتم كه براي اين هيولاي چند تكه چقدر فرصت وجود دارد كه سر عقل آيد و روح حكمت در كالبد آن دميده شود؟

بازويش را به دستم گره زد، قدم زنان و در حالي كه در فكر فرو رفته بود مسيري را طي كرديم، ايستاد، نگاهي به من انداخت و با نقل به مضمون گفت:

صحبت زمان نيست، بر سر عقل نمي‌آيد، گويا قابليت پذيرش اين روح را ندارد، يا نمي‌خواهد.

سوالي كه ذهنم را مشغول كرده اين است كه آيا ما هم در زندگيمان گاهي دست به خلق هيولاي فرانكشتاين نمي‌زنيم؟

آيا خودمان بر خودمان نمي‌شوريم؟

با افكار، تصميمات، احساسات و رفتارمان؟



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *