بخواب هلیا ؛ دیر است…

بدون دیدگاه

بخواب هلیا

دیر است.

دود دیدگانت را آزار می‌دهد.

دیگر نگاه هیچ‌کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد.

دیگر هیچ‌کس از خیابان خالی کنار خانۀ تو نخواهد گذشت.

هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت.

تو بیدار می‌نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند.

بگذار تا تمام وجودت تسلیم‌شدگی را با نفرین بیامیزد؛

زیرا که نفرین، بی‌ریاترین پیام‌آور درماندگی ست.

شب‌های اندوهبار تو؛ از من و تصویر پروانه‌ها خالی ست.

هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است.

آن‌کس که غریب نیست شاید دوست نباشد.

کسانی هستند که ما به ایشان سلام می‌گوییم و یا ایشان به ما.

آن‌ها با ما گرد یک میز می‌نشینند، چای می‌خورند، می‌گویند و می‌خندند.

“شما” را به “تو”، “تو” را به هیچ بدل می‌کنند.

آن‌ها می‌خواهند که تلقین‌کنندگان صمیمیت باشند.

می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد.

می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ.

آنگاه فرارسندۀ نجات‌بخش هستند.

آنچه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد،

و سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم‌رنج است.

تو را نگین می‌کنند در میان حلقۀ گذشت‌هایشان.

جامه‌هایشان را می‌فروشند تا برای روز تولّدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت.

زمانی فداکاری‌ها و اندرزهایشان چون زرورقی افسانه‌یی، ضربه‌های تند توفان را تحمّل می‌کنند؛

آن توفان که تو را در میان گرفته است.

بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه‌ها را در آن احساس می‌کنی می‌چرخند و فریاد می‌زنند: من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظۀ دردناک بازشناسی.

باید که وجودت در میان تودۀ موّاج و جوشان سپاس معدوم شود.

باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی‌پایان”هرگز از یاد نخواهم برد” بروید.

آن‌گاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید؛

دستی که فریاد می‌کشد: من! من! من! من! و نگاهی که تکرار می‌کند: من

امّا من از دیگران بیزارم هلیا.

در آن طلا که محک طلب کند شک است.

شک چیزی به جای نمی گذارد.

مهر، متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربۀ یک آزمایش به حقارت آلوده‌اش نسازد.

من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته‌ام که بیایی.

و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز، اصل زندگی است.

گریز از هرآن‌چه که اجبار توجیه می‌کند.

بیا بگذریم

هلیا! درد تن، درد روح را سبک‌تر می‌کند.

و روزهای جمعه، طولانی، بیهوده و نفرت انگیز است؛

اما من روزها را چون سکه‌های طلا در خواب، گم کرده‌ام.

جمعه رنگی‌ست مانند همۀ رنگ‌ها؛ مخلوط رنگ‌هاست.

تو از صدای غربت، تو از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می‌ترسی؟

هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هردم مرگ را بیاموز.

و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را

و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.

افسوس هلیا که نمی‌دانستی امکان بر همه چیز دست می‌یابد.

هر مغلوبی تنها به امکان می‌اندیشد و آن را نفرین می‌کند،

هر فاتحی در درون خویش ستایش‌گر بی‌ریای امکان است.

امکان می‌آفریند و خراب می‌کند.

دروازه‌های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است.

بسا که “خواستن” از تمام امکانات گدایی کند؛

اما من آن را دوست دارم که به التماس نیالوده باشد.

نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان‌تر است.

تحمل اندوه از گدایی همۀ شادی‌ها آسان‌تر است.

سهل است که انسان بمیرد تا آن‌که بخواهد به تکدی حیات برخیزد.

نه هلیا… بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

و ما می‌توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.

آن‌گاه ما هرگز نفرین‌کنندگان امکانات نبودیم.

 

نادر ابراهيمي



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *