هزار داستان با مسعود بهنود

بدون دیدگاه

البته علاوه بر دكتر علي اسدي و دكتر تهرانيان، يكي ديگه از افرادي كه صداش شنيده نشد آقاي عبدالله انتظام بود.

ايشون شخصيت فرهيخته و برجسته‌اي بودن كه در سال ١٣٤٠ در مورد اصلاحات ارضي و ناديده گرفتن بخشي از جامعه، در جلسه‌اي به شاه تذكر مي‌دن و مي‌گن كه اگر شاه در تصميماتش بازنگري نكنه قطعا سقوط مي‌كنه.

شاه در پاسخ به آقاي انتظام مي‌گه كه

من حرف‌هاي شما رو گوش نمي‌دم چون شما خرفت شدي و مي‌خوام مملكت رو اون‌طوري كه “دلم مي‌خواد” اداره كنم.

بعد از اين قضيه آقاي انتظام از پذيرفتن هرگونه مسئوليتي دوري مي‌كنه و مي‌ره مي‌شينه توي خونه و روي مولانا مطالعه مي‌كنه.

زماني كه انقلاب جدي مي‌شه شاه يه ماشين سراغ آقاي انتظام مي‌فرسته و مي‌گه بهش بگيد “نگه كه گفته بودم”، ازش بپرسيد الان چكار بايد كرد؟

انتظام هم مي‌گه تنها كاري كه مي‌تونم برات بكنم اينه كه بگم دست علي به همراهت چون ديگه كاري نمي‌شه كرد.

اين رو هم از قول آقاي بهنود نقل كردم.


يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي يك ذهن توسعه‌يافته اينه كه Factها رو مي‌بينه، مي‌شنوه و بر پايه‌ي اونا تصميم‌سازي مي‌كنه.

ولي وقتي كه كسي واقعيت‌ها رو اون‌طوري مي‌بينه كه دوست داره اونجوري باشن، متعاقبا تصميماتش در مدار توهم و تخيل مي‌چرخه.

نمونه‌ي بارزش استالين بود كه مي‌گفت واي به حال واقعيت‌هايي كه با تئوري‌هاي ما سازگار نباشن.

 

پ.ن: به نظر من هر شخصي افكار و سلايقي داره كه ممكنه با افكار و سلايق ما تضاد يا تنافر داشته باشه. ما بايد سعي كنيم فارغ از اين مسائل از ديگران ياد بگيريم و صحبت‌هاشونو بشنويم و حتي اگر مخالف كسي بوديم، تحمل كردن رو تمرين كنيم.

در اين چارچوب، با هر تفكري كه داريد مي‌تونيد «هزار داستان با مسعود بهنود» رو در كانال زير پيگيري كنيد:


اینجا



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *