ما بدهکاریم، هم به گذشتگان و هم به آیندگان

بدون دیدگاه

نمي‌دانم آيندگان درباره‌ي ما چگونه قضاوت خواهند كرد؟

نمي‌دانم نقش ما در اين هزارتوي تاريخ چيست ولي خوب مي‌دانم كه ما بدهكاريم، هم به گذشتگان و هم به آيندگان.

سال ها پيش، پدرم كتاب‌هاي زيادي در خانه داشت كه از آن‌ها سر در نمي آوردم اما گاهي اوقات چند تا از آنها را مي‌آوردم و ورق ميزدم تا ببينم عكسي چيزي در آن‌ها پيدا مي‌شود.

آن‌روزها كتابي از نظر من خوب بود كه تصاوير بيشتري داشت و در بين تمام كتاب‌هاي پدرم، «سردار جنگل» پرعكس‌ترين كتاب بود كه آن را ابراهيم فخرايي، از مبارزين قيام جنگل و دوست ميرزا كوچك خان نوشته بود.

تصاوير و عكس هاي دسته جمعي اين كتاب برايم خيلي جالب بود. تفنگ‌هايشان، نوع لباس پوشيدنشان، مدل موها و ريش‌هايشان، ژست گرفتنشان (كه معمولا دو نفر در دو سمت جمعيت روي زمين دراز مي‌كشيدند)، همه و همه برايم جالب و ديدني بودند.

اما در اين ميان ديدن تصويري كه در انتهاي كتاب بود مرا به خود لرزاند. تصوير سر بريده مردي كه معمولا او را در كانون عكس‌ها مي‌ديدم. شروع كردم كمي از كتاب خواندم تا ببينم اين جماعت با آن تفنگ‌هاي در دستشان و فشنگ هاي نوارپيچ شده دور كمرشان به دنبال چه چيزي بوده‌اند؟

نهضت جنگل را كه شناختم كلمه‌ي «ايران» برايم سنگين شد. در ديگر صفحات تاريخ به دنبال عاشقان ايران گشتم و ديگر برايم مهم نبود كه آن صفحات عكس دارند يا نه.

رگِ بريده ي اميركبير را در فين يافتم و مصدق را پر از خشم و آرامش در تبعيدگاهش احمدآباد.

ديدم كه قائم مقام فراهاني را خفه كرده‌اند و به تنِ دكتر حسين فاطمي گلوله زده‌اند.

او را خفته در خون ديدم كه مي‌گويد:

«تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینهٔ هر جوان ایرانی برای همیشه زبانه بکشد این آرزو و آرمان بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال استعمار و فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد».

نمي‌دانم ما در كجاي تاريخ ايستاده‌ايم و آيندگان درباره ما چگونه قضاوت خواهند كرد.

چه بگويم…؟ به قول شاعري:

حدیث روشن ظلم شما و نکبت ما
حقیقت است چرا صحبت مجاز کنیم



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *