حکایت لستر

بدون دیدگاه

آرزوهايي كه به قدرت و منفعت گره بخورند تمامي ندارند. نمي‌دانم حكايت لستر را شنيده‌ايد؟

اين حكايت را دكتر تاجيك در كتاب «سياه، سفيد و خاكستري» نقل مي‌كند.

زن جادوگري كه روي درخت انجير زندگي مي‌كرد به لستر گفت آرزويي كن تا برآورده كنم.

لستر آرزو كرد كه دو تا آرزوي ديگر هم داشته باشد.

بعد با هر كدام از اين سه تا آرزو، سه تا آرزوي ديگر هم خواست و به همين ترتيب از هر آرزويش استفاده كرد براي خواستن يك آرزوي ديگر.

تعداد آرزوهايش سر از ميلياردها درآورده بود اما باز هم بيشتر مي‌خواست و براي داشتن آرزوهاي بيشتر آرزو مي‌كرد.

در حالي كه ديگران مي‌خنديدند، گريه مي‌كردند، عشق مي‌ورزيدند و محبت مي‌كردند.

لستر آرزوهايش را به شكل يك تپه‌ي طلا روي هم ريخت و نشست به شمردنشان تا پير شد.

او را در حالي كه مرده بود پيدا كردند، آرزوهايش هم دور و برش تلنبار شده بودند.

آرزوهايش را شمردند، حتي يكي از آن‌ها هم كم نشده بود…

اگزوپري هم در اثر جاودانه‌اش از گفتگوي شازده كوچولو با مرد تاجر پيشه صحبت مي‌كند.

مردي كه خودش را آدمي بسيار جدي مي‌داند و حتي وقت روشن كردن سيگارش را هم ندارد و دائم مشغول تصاحب ستاره‌هاست.

شازده كوچولو از او مي‌پرسد تصاحب‌شان مي‌كني كه چه بشود؟

– تا دارا بشوم.

– دارا شدن به چه كارت مي‌آيد؟

– به این کار که، اگر کسی ستاره‌‌ای پیدا کرد من ازش بخرم.

شازده كوچولو پرسيد بخري كه چه کارشان كنی؟

مرد تاجر پیشه گفت: اداره‌‌شان مي‌کنم، همین جور مي‌شمارم‌شان. البته کار بسیار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.

شازده کوچولو گفت: من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم كه هر هفته تميزشان مي‌كنم. هم برای آتش فشان‌ها و هم برای گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌ای به حال ستاره‌‌ها داری؟

مرد تاجر پیشه سكوت كرد…



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *