منشاء عشق

بدون دیدگاه

در مورد منشاء عشق ، زياد گفته و نوشته‌اند.

برخي آن را حيله‌اي از جانب طبيعت مي‌دانند تا بشر را خدمت‌گزاري براي بقاء كند و كارگزاري براي توليد نسل

و برخي آن را حاصل جاذبه‌اي قدسي مي‌دانند و بريده شدن از نيستانِ معنا.

گروه اول عشق را مساوي هورمون سروتونين مي‌دانند و شدت و ضعف آن را با مقدارِ تورمِ لعلِ لب مي‌سنجند

و گروه دوم از آن به عنوان لطيفه‌اي نهاني ياد مي‌كنند:

لطیفه‌ای‌ست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

به شما قول مي‌دهم كه اگر به مدت سه سال (بيشترش را تجربه نكرده‌ام) در مورد منشاء عشق تحقيق كنيد، نه دلايل كافي بر مدعاي گروه دوم مي‌يابيد و نه دلتان مي‌آيد كه احساسات لطيف دروني‌تان را با گستاخي علم خدشه‌دار كنيد.

امروز چند جمله‌اي را از مارسل پروست خواندم كه شايد پاسخي به اين معما باشد.

پروست از عشقِ دختركي بنام آلبرتين به دوست‌پسرِ خوش‌فكرش حكايت مي‌‌كند.

آلبرتين مي‌گويد كه حاضر است بميرد ولي او را ترك نكند چرا كه معشوق در نهايتِ هوشمندي، منطق، نزاكت و ادب است.

اما پروست نظر ديگري دارد.

او علت اين علاقه شديد را در اين مي‌داند كه پسركِ نجيب‌زاده، در صبحِ روزِ ملاقات با آلبرتين، صورتش را دو تيغه تراشيده بود و آلبرتين دلش براي پوست صاف ضعف مي‌رود!

شايد اگر قبل از آن ملاقات، ژيلت مرد جوان گم شده بود، آلبرتين قيدش را براي هميشه مي‌زد.

مي‌دانم كه اين تحليل پروست، شما را هم اذيت كرد چرا كه ما به دنبال منابع عميق‌تري براي عشق مي‌گرديم و ممكن است پروست را به تحريف احساساتِ آلبرتين متهم كنيم.

اما اگر بپذيريم كه حسِ عشق مي‌تواند از خاستگاهش عبور كند و گستره‌ي وسيع‌تري را شامل شود و دلايلي موجه‌تر بيابد، آنگاه مي‌توانيم با خونسردي اساس رابطه خودمان را ارزيابي كنيم و عشقمان را در طيفي ميان ژيلت و كتاب تعريف كنيم.

در رساله ي “ضيافت” افلاطون، جمله‌اي بسيار زيبا وجود دارد:

اي سقراط عزيز، آن‌كس كه بخواهد راه عشق را درست بپيمايد، بايد در دوران جواني به زيباچهره‌اي دل ببندد.

برداشت من اين است كه اگر ريشه‌هاي عشقي را جستجو كرديم و به ژيلت يا پنكيك رسيديم، دليل نمي‌شود كه آن احساس را غيراصيل و سطحي بدانيم.

به نظر من عشق يك پديده‌ي دفعي نيست بلكه يك حركت است.

جهت اين حركت هم هميشه به سمت آن قالب‌هاي دلچسب و كليشه‌اي از ريشه‌هاي دلدادگي نيست.

ميتواند سطحي شود و هم مي‌تواند عميق‌تر شود.

اين بستگي به تصميمات طرفين دارد كه چگونه ” كيفيت حضور” خود را در يك رابطه سامان دهند.

به نظرم دعوا بر سرِ منشاء عشق، جنگي از پيش باخته است. بحث اصلي حركت و مسير عشق است.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *