عشق و خودفروشی

بدون دیدگاه

در جلسه‌اي كه موضوعش در بسترِ روابط بين الملل قابل تعريف بود، دانشجويي كه مي‌شناختمش و مي‌دانستم كه از عشق ، حالش سخت زار است

(و طبيعتا هر چيزي را به ورطه چالش خود مي‌كشاند) از نيك و بد روابطِ زودهنگامِ عاطفي پرسيد.

پسر جواني بود با اعتقادات مذهبي، لذا بايد پاسخي متناسب با مدل ذهني خودش مي‌دادم.

گفتمش همچو شراب است. آن‌چنان را آن‌چنان‌تر مي‌كند، تا كه خورد و با كه خورد!

گفتم نيتت هم كه خير باشد و بخواهي عشق نثار كسي كني مهم‌تر از آن معشوق توست.

همچون ژوليت كه از رومئو خواست نامِ خودش را انكار كند، تو هم ناچار مي‌شوي نام خودت را انكار كني و كم كم با او هم‌قيمت و هم‌داستان مي‌شوي.

بحث را به نمايشنامه اي از گوته كشاندم.

داستان آن مردكي كه در قبال اندك خواسته‌اي، روح و اراده خودش را به شيطان فروخت.

گفتم عده‌اي همچون دكتر فاستوس خود را در برابر بد كسي انكار كردند،

نكند كه تو هم در قبال لبخندي، اندك محبتي و يا شوخ چشمي‌اي، روحت را به بد كسي بفروشي.

زمان زيادي از آن روز مي‌گذرد، حداقل براي من كه خيلي زياد بود…

بيشتر كه زيستم انواع ديگري از خودفروشان را ديدم كه آن سخت‌گيري هاي من در برابرِ بويِ گندشان، نفحات بود.

خود ، در بازار امروز، كالايي فراوان شده كه از فرطِ بي مقداري‌اش بعضا با پول معاوضه مي‌شود.

آن‌هايي هم كه مي‌خواهند به هر نحو از انحاء، خودشان را بفروشند مجبورند براي پيروزي در رقابتِ با رقبا از استراتژي‌هاي مختلفِ ايجادِ تمايز استفاده كنند.

به قول بيزينس‌مَن‌ها: اقيانوسِ اين معامله، خونين است.

گويي در اينجا كه منم، هستند كساني كه به قول دکتر شیری، “نانِ” ويراني روحشان را مي‌خورند،

روسپي‌هايي كه آرزو دارند همچون عروسي باكره به حجله ابليس درآيند.

به قول گوته،

اين‌ها وقتي كه روحشان را فروختند ديگر اراده‌اي ندارند و به هيچ چيزي فكر نمي‌كنند…به هيچ چيز…

 

بايد از اين‌ها ترسيد نه از آن دخترك و پسركي كه حتي اگر بدسرشت هم باشند، صحبتشان از عشق، محض كشاندن تو به حجله خودشان بوده و نه ابليس.

اين جماعت ذوب شده را كه ديدم پايم از آن سوي بام لغزيد و پيش خود گفتم اصلا چرا انسان بخواهد خودش را انكار كند؟

نكند اين نمايشنامه ها هم بخشي از آن هنري است كه آلن دوباتن آن را دستورالعمل شروع فاجعه مي‌دانست،

فاجعه‌ي تشنه در سراب ماندن و خيمه بر خراب زدن!

امروز معتقدم كه شخصيت، هويت و فرديت هر انساني مهمترين سرمايه اوست كه حتي در عشق هم نبايد انكار شود، بلكه بايد براي هم زيستي، بالغ شود.

بابِ انكارِ خويشتن كه باز شود، دامنه آن گسترش ميابد و پنجره ي فضيلت بسته مي‌شود.

دكتر ديناني مي‌گفتند كه مراد حافظ از ضمير “او” در مصرع «حضوري گر همي خواهي از او غايب مشو حافظ» خود عاشق بوده است!

فوق‌العاده نيست؟ عاشق نبايد از خودش غفلت كند!

اين كه ديگر عشق است و صحبت از جان، نمي‌دانم چرا عده‌اي خود را بر سر نان مي‌بازند!

امروز فهميده‌ام كه بايد خودت باشي و خودت را زندگي كني.

اگر هم تنها ماندي نبايد از خودت بترسي و خودت را رها كني كه بعضي تنهايي‌ها انقدر بزرگ هستند كه حتي در دريا هم غرق نمي‌شوند.

 

پ.ن١: من بحث فاوست را براي تحليل برخي نظام‌هاي شبه دموكراتيك آماده كرده بودم.

اينكه اقتدارگرايان نيازها و خواستِ عامه را در جهت منافع خود سازماندهي مي‌كنند و توهمي بنام دموكراسي و به كام تماميت خواهيِ خودشان رقم مي‌زنند.

بحث اين بود و به عشق كشيده شد.

بي جهت نيست كه هميشه عشق و سياست را يك جنس حماقت دانسته ام، گاهي پذيرش آن چيزي كه مي‌داني غلط است.

 

پ.ن٢: قرار بود كه دكتر فاستوس در برابر اجابت درخواست‌هايش از جانب مفيستوفل (نماينده شيطان) بخشي از اراده خود را به او واگذار كند.

وقتي اين بيزينسِ فاستوس-مفيستوفل ادامه پيدا كرد كم كم نوعِ درخواست‌هاي دكتر فاستوس هم در اختيار مفيستوفل قرار گرفت چون اراده‌اش در قبضه او درآمده بود.

اين جنس بيزينس‌ها در زندگي كم نيستند، وارد شدن به آن‌ها در اختيار توست ولي كم كم اختيارت به چالش كشيده مي‌شود و خروج از آن را سخت مي‌كند.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *