عزم کردن پیوسته

بدون دیدگاه

روح معرفتي انسان ايراني در دوران جديد همچون روح هملت است كه با بهره‌اي آزادانه از گفته‌ي ساموئل تايلور گولريچ، پيوسته عزم آن مي‌كرده كه دست به كنش و واكنشي نظري در تقابل يا تعامل با اين نظام انديشگي جديد بزند، ولي در عوض به چيزي دست نمي‌يافته مگر عزم كردن پيوسته.

بي‌ترديد، اين «عزم كردن پيوسته»، به بيان دريدايي، حكايت از ماهيتِ «تصميم‌ناپذير» اين نظام معرفتي در نزد ايرانيان دارد.

يعني همان‌هايي كه هم‌چون فارماكون افلاطون هم دردند و هم درمان، هم زهرند و هم پادزهر و همچون پرومته، الهه آب و آتشند و در يك كلام همان‌هايي كه نمي‌داني بايد با آنان چه كني و چه نكني.

از همان آغازين روز آشنايي ايرانيان با انديشه تجدد غربي، سيماي اين نظام انديشگي (يعني مدرنيته) بر پرده پندار ايراني با دو صورت «دگرِ هويت سوز» يا «دگرِ هويت ساز»، حامل نام و ننگ و رهايي و انقياد، تجلي يافت.

البته عده‌اي هم همچون رندان حافظ، هم اهل ميخانه نظريِ تجدد شدند و هم رهرو رهِ مسجدِ معرفتيِ سنت.

موارد بالا خلاصه‌اي بود از چند مقاله‌ي دكتر محمدرضا تاجيك.

به نظرم ديگر زمان آن رسيده كه ما ايرانيان تكليفمان را با غرب روشن كنيم.

ما نمي‌توانيم پارادايم غرب را نفي كنيم و هم‌زمان از مواهب مالي، سرمايه‌اي، علمي و تكنولوژيك آن بهره‌مند شويم. غرب اين را نمي‌پذيرد. آن‌ها خود را ماهيتي يكپارچه مي‌دانند كه يا بايد سراسر نفي‌شوند يا سراسر پذيرفته شوند.

به نظرم بايد نگاهمان به غرب را از توصيفات و توصيه‌هاي عقلانيت فلسفي به روش‌هاي برآمده از عقلانيت ابزاري شيفت بدهيم.

در اين رابطه متن زير را از انديشمندي معاصر نقل مي‌كنم:

«ما بايد مشخص كنيم كه می‌خواهیم با این نظم و نظام جهانی چه رابطه‌ای داشته باشیم؛ نمی‌توانیم ایزوله شویم و بگوییم به قول حافظ «گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را.

بگوییم ما این روابط سلطه جهانی را نمی‌پسندیم و از قدرتی برخورداریم که قضا را تغییر می‌دهیم. این یک راه است. آيا ما این راه را داریم؟ حتما نداریم. بنابراین باید از این خیال واره خارج شویم.

راه دوم این است که چون نمی‌توانیم قضا را تغییر دهیم. قضا را خود ترسیم می‌کنیم و از این نظم جهانی کنار می‌کشیم و در درون خودمان بدون رابطه با جهان زندگی می‌كنیم.

سومین راه که عقلایی‌تر، منطقی‌‌تر و واقعی‌تر به نظر می‌رسد این است که بگویم بله نگاه سلطه جهانی را قبول نداریم چون عادلانه عمل نمی‌کند و… اما به هر حال باید آمد و در درون آن قرار گرفت و از همان درون تا جایی که ممکن است شروع به تغییر دادن کرد.

باید از مواهب آن برخوردار شد و تدبیر کرد که مضار آن کم‌تر نصیب ما شود. نمی‌تواني درها را ببندی و در جهان امروز به صورت ایزوله زندگی کنی.

فرض کنید ما وارد یک اتاقی می‌شویم و می‌بینیم که دور تا دور اتاق نشسته‌‌اند، چند حالت متصور است.

یک انتظار این است که به محض ورودِ ما مرشد زنگ را به صدا درآورده همه بلند شوند و ما را به صدر بنشانند.

انتظار دوم این است که وقتی وارد شدیم، ببینیم همه در حال گفتگو با هم هستند و کسی متوجه حضور گرانسنگ ما نشد. یک اهم بگوییم و دادی بزنیم تا متوجه هیبت ما شده و بگویند که عذرخواهی می‌کنیم و متوجه نشدیم.

حالت سوم این است که وارد اتاق شویم و ببینیم دو تا آن ور‌تر از دم در جایی برایش نشستن است، بنشینیم و بعد یکی یکی جلو رفته و به صدر برسیم.

حالت چهارم این است که اصلا وارد اتاق نشویم.

سوال این است که در یک انتخاب عقلایی کدام فرض قوی‌تر است. طبیعی است که نه امکان دارد بگوییم وارد نمی‌شویم، نه امکان دارد که بر صدر بنشینیم و نه امکان دارد که نمایش قدرت دهیم تا ما را بر صدر بنشانند.

ما باید در یک فضایی که جای‌مان مشخص است وارد شویم و با تدبیر و بازی هوشمندانه در این نظم جهانی که آن را در یک اتاق خلاصه کردم از جایگاهی برخوردار شویم.

يك ژاپنی به يك ايراني می‌گفت که ما یک وقتی احساس می‌كردیم که ابرقدرت هستیم و می‌توانیم قدرت جهانی و آن زمان امریکا را به زانو درآوریم.

اقدام کردیم (مصداق بارزش در جنگ پرل هاربر) و هنوز داریم هزینه آن را می‌پردازیم. ما اقدام کردیم و آن باور را داشتیم.

تعجب ما از شما است که بدون اقدام و صرفا با مواضع لساني خود همان هزینه یا هزینه‌ای به مراتب بیشتر از ما می‌پردازید».

 

پ.ن١: در مثال مناقشه نيست ولي احساس مي‌كنم از حيث عقل فلسفي خودمان، حكايت ما با غرب حكايت ژنرال ديكتاتور است با لتيسيانازارنو كه گابريل گارسيا ماركز در رمان «پاييز پدر سالار» آن را نقل مي‌كند. حكايت ژنرالي كه با تمام شكوه و تقدسش دل به فاحشه‌اي سيه روز داده بود و مجبور بود براي ديدن او تاج قدرت بر زمين زند و خرقه مسكنت بپوشد.

عرض كردم كه مثال بود، نه ما همچون ژنرال ديكتاتوريم و نه غرب فاحشه‌اي بي‌خانمان. منظور اين است كه با تكيه بر نگرش فلسفي‌مان، رابطه ما با غرب همچون رابطه ژنرال و معشوقه‌اش، تصميم ناپذير است لذا بايد به سراغ عقل ابزاري رفت.

 

پ.ن٢: مارکز نقل می‌کرد که ژنرال عمر توریخیوس (دیکتاتور پانامایی از ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۱) دو روز قبل از مرگش به او گفته بود:

«خزان خودکامه بهترین داستان توست؛ ما همه همان‌طور هستیم که تو توصیف می‌کنی!».



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *