تاكنون عاشق شده‌ايد؟

بدون دیدگاه

نمي‌دانم تاكنون عاشق شده‌ايد؟

احساس خاصي است. به قول آلن بديو (فيلسوف عشق)، يك نفر برايت «متفاوت» مي‌شود. يك طور خاصي سوار تاكسي مي‌شود. با ملاحتِ شورانگيزي غذا مي‌خورد و چهره‌ي نگرانش درون تو را به تلاطم مي‌كشاند.

اما به نظرم اين تفاوت، بازتابي از واقعيت‌ها نيست. بلكه يك «بازنمايي» اغراق‌آميز است كه ريشه در نيازهاي ما دارد.

در كتاب “جستارهايي در باب عشق” مثال زيبايي را خواندم كه به انتقال بهتر چارچوب ذهني من كمك مي‌كند.

نوشته بود كه مردِ تشنه در بيابان دچار سراب مي‌شود، تصور مي‌كند آب و نخلستان و سايه را مي‌بيند، نه به اين دليل كه شاهدي براي آن دارد، بلكه به دليل نيازي است كه به آن دارد.

اين نيازها خود راه‌حل‌هايشان را به وجود مي‌آورند. تشنگي، توهم آب و نياز به عشق، توهم دخت پري‌وار يا شاهزاده سوار بر اسب سفيد را به وجود مي‌آورد.

شاملو به صورت تلويحي و خيلي زيبا به اين مسئله اشاره مي‌كند:

ای پری وار در قالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره ناراستی نمی‌سوزد!
حضورت “بهشتی” است
که گریز از “جهنم” را توجیه می‌کند
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

به نظرم اين ماييم كه در ذهنمان معشوق را به بهترين شكل نقاشي مي‌كنيم و در خور مهري بي حد و حصر مي‌سازيم، حتي حاضريم جانمان را هم در قمار عشقش ببازيم.

اين تلقي مشابه مفهوم عشق در مسيحيت است و متاسفانه، به تعبير آلن دوباتن،

عشق مسيحي منجر به اتاق خواب نمي‌شود، پيامش بيشتر جهاني است تا خصوصي. مربوط به كساني است كه صداي خُر خُر هم را نشنيده‌اند.

 

مي‌دانيد چرا؟ چون ما فقط كساني را متفاوت ميبينيم كه هنوز خوب نمي‌شناسيم.

با نزديك شدن هرچه بيشتر به معشوقمان آن نقاشي بيشتر خط خطي مي‌شود تا جايي كه از لبخند مليح موناليزا جز خميازه‌اي كسل‌كننده چيزي باقي نمي‌ماند.

گاهي بيابان‌ها را مي‌پيماييم و تشنه در سراب مي‌مانيم.

بله، شايد در چهره كسي كمدي الهي موج بزند ولي باطنش مي‌تواند مستقل از اين ظاهر همچون گور كافران باشد.

هر كسي لياقت چهره‌اش را ندارد. چهره هميشه خبر از سر ضمير نمي‌دهد، گاهي فقط اثر هاله‌اي است، گاهي فقط مجاز مرسل است يا به تعبير اهل فن، خطاي متونومي. اينكه ويژگي‌هاي چيزي جايگزين خود آن چيز مي‌شوند.

اين خطا موثر است تا زماني كه با خود آن چيز روبرو مي‌شويم و مي‌فهميم كه “او” نه “آن” است.

بي دليل نبود كه آناتول فرانس مي‌گفت:

رسم نيست بر چيزي كه داريم عاشق شويم.

 

پ.ن١: متن بدبينانه‌تر از واقعيت مسئله بود. قلم من براي بيان دقيق ضعيف است.

پ.ن٢: در عشق يك‌طرفه امكان شناخت ديگري وجود ندارد لذا شرايط ويژه‌اي است.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *