شریعتی، مطهری و نسل ما

بدون دیدگاه

شايد ما دهه هفتادي‌ها آخرين نسلي بوديم كه فرصت، فضا و شرايطِ مطالعه آثار دكتر شريعتي و مرحوم مطهري را داشتيم. دغدغه‌ها و فضاي فكري نسل جديد ديگر در اين چارچوب‌ها نمي‌گنجد.

البته اين را به قصد تخطئه نسل جديد نمي‌گويم شايد خود من هم از معدود دهه هفتادي‌هايي بودم كه در دوره‌اي از نوجواني‌ام، هويتم را زير آسمان كوير جستجو مي‌كردم، در آن دريايِ سبزِ معلق و مرغانِ الماس‌پرِ افسون كارش.

نوجوانان نسل ما (حداقل خود من كه اين‌گونه بودم) فقط در كافي‌نت‌ها به اينترنت دسترسي داشتند، آن هم با زماني محدود. اما نسل‌هاي جديدتر زمان آفلاين بودنشان محدود است.

با دريايي از اطلاعات و مشاهدات روبرو شده‌اند و حوصله خواندن عكس نوشته‌اي از شريعتي را هم ندارند. باز هم مي‌گويم، قصد تخطئه اين نسل را ندارم.

كلمات و مفاهيمي كه در ذهن ما مي‌چرخيد با كلمات و مفاهيمي كه در ذهن اين نسل گردش دارد متفاوت است و اين تفاوت به معناي تنزل نيست.

يكي از تفاوت‌هاي ما همين شيوه هويت‌يابي است. اگر ما در انديشه‌هاي مطهري و شريعتي به دنبال يافتن چارچوب‌هاي هويتيمان بوديم اين نسل در اكسپلور اينستاگرامش آن را مي‌جويد.

من فكر مي‌كنم كه نسل ما درون گراتر بود شايد از اين جهت كه ابزارهاي دريافت فيدبك از محيطش را نداشت و با حوصله خشت روي خشت افكار و شخصيتش مي‌چيد.

اما اين نسل تا فرصت مي‌كند خشتي را در بناي هويتش مستقر كند بلافاصله كسي از دور مي‌آيد و ويرانش مي‌كند يا بديلي براي آن ميابد. در حالي كه ما از آماج لايك و كامنت‌ها در امان بوديم و به شاكله‌هايي براي ادامه مسير زندگيمان مي‌رسيديم.

شايد مفيد باشد اگر تجربه و احساس آن روز خودم را از مطالعه برخي از آثار مطهري و شريعتي به شما بگويم، البته جنبه اجتماعيش را.

وقتي كه شريعتي را مطالعه مي‌كني كم‌كم متوجه سنگيني باري روي شانه‌هايت مي‌شوي. حركت تاريخ را به صورت جريان تقابلي طولاني‌مدت ادراك مي‌كني و به تبع آن احساس مي‌كني كه بايد نقشي را بر بوم زمانه‌ات بزني.

شريعتي نه تنها از آن «عهد و مسئوليت» تاريخي صحبت مي‌كرد بلكه ميدانِ عملِ امروز را هم تعريف مي‌كرد و ابزار و الگوهاي لازم براي حركت را هم به دستت مي‌داد.

آثار شريعتي پارتيزان‌هايي تربيت مي‌كرد كه در نتوانستن هم قائل به بايستن بودند و هر يك در كسوت فرماندهي مستقل، در «معركه‌ي تاريخ» به مبارزه با زر و زور و تزوير مشغول بودند.

مطهري اما اين‌گونه نبود، او دل‌مشغول پيروز شدن در «معركه امروز» بود. از اين جهت سربازاني تربيت مي‌كرد كه تحت لواي پرچمي واحد، گوش به امر فرمانده باشند.

شايد اين تفاوت از آن جهت بود كه شريعتي نگاه متفاوتي به سير تاريخ و سفر انسان داشت و اين هم از كويرياتش آب مي‌خورد.

شايد هم از آن جهت بود كه به بينش فرمانده و چرخش پرچم اعتماد نداشت…

نمي‌دانم. اين‌ها برداشت و احساس كلي من در مورد اين دو فرد است، شايد سطحي و اشتباه باشد.

اول دوم راهنمايي كه بودم كتاب «نقدي بر ماركسيسم» مطهري را با هزار خواهش و التماس از فروشنده كتابفروشي خريدم. احتمالا مي‌ترسيد كه ماترياليسم ديالكتيكي روي ذهنم تاثير بگذارد و منحرفم كند.

دبيرستاني كه بودم قرار بود جايي سخنراني كنم. بين صحبت هايم استناد كردم به دكتر شريعتي. بعد جلسه محتسب با مهرباني يقه‌ام را گرفت و گفت ما تو را خيلي دوست داريم ولي بار آخرت باشد اسم شريعتي را مي‌آوري. اين بار را نشنيده مي‌گيريم.

امروز اما براي مطهري و شريعتي احترام زيادي قائلم اما ديگر دل در گرو آنها ندارم… محتسب هم مشغول مشكلات پيچيده‌تري است…. از بس كه يقه ما را مي‌گرفت…

 

دکتر علی شریعتی



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *