زمان حال

بدون دیدگاه

به نظر من لذت‌بخش‌ترين تجربه‌ها در زندگي زماني به وجود ميان كه آدم در زمان حال باشه.

يعني زماني كه نه به چالش‌هاي گذشته فكر كني و نه به دغدغه‌هاي آينده و فقط درگير دريافت‌هاي حسي از وضعيت حالِ حاضر باشي.

تاجايي كه من مطالعه كردم خيلي از تكنيك‌هاي مراقبه هم بر همين مسئله استوار هستن مثل تكنيك هايي كه در ACT توصيه مي‌شن.

شايد مخدر، الكل و روابط جنسي بي حد و مرز هم روش هايي براي قرار گرفتن در وضعيت حال باشن.

حالا بگذريم،

خود من هر وقت يه حيووني رو مي‌بينم و باهاش بازي مي‌كنم انقد ذوق‌زده مي‌شم كه دنيا و مافيها رو فراموش مي‌كنم و بودن در حال رو تجربه مي‌كنم.

يه بار خير سرم يه دانشگاهي دعوتم كرده بود كه برم اونجا كنفرانس بذارم. دانشگاه تقريبا اطراف شهر بود. قرار بود هروقت كه به اونجا رسيدم با مسئول اون جلسه تماس بگيرم كه براي رفتن به محل جلسه راهنماييم كنن.

منم با يه ده دقيقه‌اي تاخير به اونجا رسيدم و همين كه از ماشين پياده شدم ديدم يه سگ و سه چهارتا از بچه‌هاش همون دور و ورا داشتن رد مي‌شدن.

منم عنان از كف دادم و به قول حضرت سعدي:

اول نظر که چاه زنخدان بدیدمش
گویی در اوفتاد دل از دست من به چاه

بي‌اختيار رفتم سراغشون. همين كه داشتم باهاشون بازي مي‌كردم ديدم يه آقايي اومده جلوي در و انگار منتظر كسيه. يه نيمچه نگاهي هم از سر تحقير يا تحبيب به من انداخت. يه حدسايي زدم ولي اهميت ندادم.

بازيمون كه تموم شد خيلي ريلكس كتمو پوشيدم و تماس گرفتم كه بگم درِ دانشگاهم كه ديدم اون آقا گوشيش زنگ خورد.

يه نگاهي به هم انداختيم و نزديكش شدم و گفتم آقاي فلاني؟

گفت آقاي شهبازي؟

گفتم بله خيلي خوش‌وقتم

يه نگاه عاقل اندر سفيهي انداخت و گفت همچنين، فقط يكم از زمان جلسه گذشته بريم كه زودتر شروع كنيم.

و من تا آمفي تئاتر كه با اون آقا رفتم انقدر معذب بودم و انقدر خجالت مي‌كشيدم كه آرزو مي‌كردم زمين باز بشه و من برم توش.

و از طرفي مطمئنم كه اگه اون روز به جاي اون سگا، راكونا رو ديده بودم كلا قيد كنفرانسو مي‌زدم.

در هر صورت خيلي خوبه كه آدما سعي كنن گاهي فارغ از هياهوي بودن، در زمان حال سير كنن و بتونن از چيزاي خيلي كوچيك و پيش پا افتاده‌ي اطرافشون لذت ببرن.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *