رابطه بین تئوری و عمل

بدون دیدگاه

زماني كه يورگن هابرماس (از فيلسوفان مكتب فرانكفورت) به ايران اومده بود يكي از كساني كه زياد باهاش حشر و نشر داشت، دكتر شهريار شفيعي بود.

ايشون مي‌گفتن كه مهمترين دغدغه هابرماس و چيزي كه به قول خودش هشتاد سال از زندگيش رو صرفش كرده اين بوده كه بفهمه رابطه بين حوزه عمل و نظر چيه؟

هابرماس معتقده كه بين تئوري و عمل، يك چاهِ بسيار عميق وجود داره كه خيلي ها توي اون سقوط مي‌كنن.

هرچند كه ما ايراني ها به خاطر انباشتِ تربيتِ تاريخي و ذهنيتِ فلسفي و شاعر گونه‌مون، عادت داريم اين چاه رو در حد يك چاله ببينيم.

يكي از شانس‌هاي بزرگي كه توي زندگي آوردم اين بود كه خيلي زود متوجه اين شكاف شدم و در سن پايين داخل اين چاه سقوط كردم و سرم به سنگ خورد (البته فقط توي حوزه استراتژي و مديريت اين اتفاق برام افتاده، توي بقيه حوزه‌ها كه فعلا با توهم گشايش در، سر به سنگ مي‌كوبم).

پاييز سال ٩٤ درگير يه پروژه طرح‌ريزي استراتژيك براي استان آذربايجان غربي بودم. قرار بود خروجي اون پروژه مبناي عمل قرار بگيره.

وقتي ويرايش اوليه پروژه رو تحويل دادم انتظار داشتم با حداقل مخالفت پذيرفته بشه و پيش خودم مي‌گفتم اگه ايرادي هم بگيرن براي اينه كه جايگاه نظارتي خودشون رو به رخ بكشونن و يه نِقي زده باشن. ولي ديدم با خيلي جاهاش مخالفت داشتن.

ويرايش هاي بعدي هم به همين نسبت پيش رفت و كار گره خورد. نه اونا حرف منو قبول مي‌كردن و نه من نظر اونا رو انقدر علمي و منطقي مي‌دونستم كه بخوام ارزشي براش قائل بشم.

جالب اينجا بود كه اصلا نمي‌تونستيم همديگه رو قانع كنيم، انگار زبون همديگه رو نمي‌فهميديم. من و اونا توي دو تا دنياي مختلف سِير مي‌كرديم.

من مي‌خواستم با يه سري تئوري‌ها و نظريات علمي جلو برم و اونا به اين مسئله خوشبين نبودن.

وقتي ازشون مي‌پرسيدم خب چكار كنيم و بر چه اساسي كار رو پيش ببريم، هيچ جوابي نداشتن.

طبيعي هم بود، اگه جواب داشتن كه ديگه سراغ من نميومدن و با من بحث نمي‌كردن.

نهايتا هر دو طرف محكم روي موضع خودمون قفل شده بوديم و حتي يك ميلي‌متر هم عقب نشيني نمي‌كرديم.

اين اختلاف نظرات انقدر دامنه پيدا كرده بود كه كار داشت به مشكلات معاشرتي كشيده مي‌شد.

بعضي وقتا پيش خودم مي‌گفتم شايد اينا ذي‌نفع ماجرا باشن و انگيزه‌هاي پنهاني دارن كه روي ميز مزاكره قابل مشاهده نيست.

دوستم بهم مي‌گفت بابا ولشون كن، هرچي كه مي‌گن رو اصلاح كن تا راضي بشن.

منم حس آرمان گراييم بيشتر گل مي‌كرد و ميگفتم تا الان انقدر ولشون كردن كه اينجوري گند زدن به اين مملكت.

دكتر مجتبي لشكربلوكي با مطرح كردن مدل موعود به دنبال پر كردن اين شكاف مي‌گرده، مدلي كه خيلي بهش نياز داشتم و هميشه خلأش رو حس مي‌كردم.

يكي از موارد ديگه‌اي كه متوجه شدم اين بود كه متدولوژي من در طرح‌ريزي استراتژيك (كه متأثر از روش‌شناسي يكي از موسسات داخل كشور بود و از دوم دبيرستان درگيرش بودم) كارآمدي نداره.

آقاي لشكربلوكي سر كلاس هاي دانشگاه شريف، مدل خودش رو در بستر عقلانيتِ تفاهميِ هابرماس مي‌سنجيد و اونو موتور محركي براي پيش‌برد مديريت مي‌دونست و عقلانيت تفاهمي دقيقا همون چيزي بود كه در متدولوژيِ تخيليِ من در طرح ريزي استراتژيك، با عقلانيت فلسفي جايگزين شده بود. ‏

(Real time) بودن، واكنش سريع بودن، عمل‌گرا بودن، واقعی و دورنگر بودن از مهمترين ويژگي‌هاي اين مدله.

البته مباني نظري اين مدل ريشه توي تحقيقات بسيار زيادي داره.

شايد بشه گفت پاسخيه براي انتقاداتي كه گري همل و ديگران بر شكل كلاسيك مديريت استراتژيك داشتن.

خوشبختانه آقاي لشكر بلوكي اين فرصت رو پيدا كرد كه در دوره رياست آقاي طيب نيا بر وزارت اقتصاد اين مدل رو اجرايي كنه و ما شاهد نتايج خوبي بوديم.

و خوشبختانه هنوز مي‌شه به اين اميد داشت كه طرح‌ريزي استراتژيك در اين كشور جواب بده.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *