دکارت و داماسیو

بدون دیدگاه

رنه دکارت ، فیلسوف شهیر فرانسوی جمله‌ي معروفي داره كه بسياري اونو سرآغاز مدرنيته مي‌دونن.

اين جمله به كوژيتوي دكارت معروفه:

cogito ergo sum؛ من مي انديشم پس هستم.

اين جمله‌ي دكارت نقش زيادي در روندِ تكوينِ افكارِ انديشمندان بعدي داشت و بسياري معتقدن كه سايه ي مدل ذهني دكارت، حتي امروز هم بر سر انديشمندان و اهل علم سنگيني مي‌كنه.

توماس کوهن، در کتاب «ساختار انقلاب‌های علمي» به موضوع بسيار مهمي مي‌پردازه.

كوهن معتقده كه گاهی در برهه‌ای از زمان، یک تفکر می‌تونه حل‌المسائل مشكلات و محركي براي پیشرفت باشه اما بعد از مدتی همون تفکر باعث انقياد و كج‌فهمي مي‌شه و در روند تبيين “داده‌هايي نامتعارف” به چالش كشيده مي‌شه.

اين‌جاست كه ستون‌هايِ نظريات سابق به لرزه درمياد و سرانجام انديشمنداني پيدا مي‌شن و پارادايم‌هاي حاكم بر علوم رو از اريكه‌ي ذهن‌ها به زير مي‌كشن و پارادايم‌هاي جديدي رو حاكم مي‌كنن.

چهره‌هايي مثل پاسكال كه انسان رو يك موجود تراژيك مي‌دونستن مشخصا مسيرشون رو از دكارت جدا كرده بودن و به موازات اون، در زمين ديگه‌اي حركت مي‌كردن و به همين علت، بديلي براي پارادايم دكارتي محسوب نمي‌شدن

ولي در اين بين افرادي هم بودن كه بين خطوط حركت مي‌كردن، مثل داماسيو. نمي‌دونم بشه اونو تغييردهنده‌ي پارادايم دكارتي دونست يا نه ولي در هر صورت انتقادات سنگيني رو به دكارت وارد كرده.

آنتونیو داماسیو با نوشتن کتاب «خطای دکارت» به نكات جالبی اشاره می‌کنه.

توي درس‌هاي “تصميم‌گيري متمم” خوندم كه داماسيو،

«رهيافت‌هاي مختلف احساسي رو شكل ديگه‌اي از منطق و خرد مي‌دونسته با اين تفاوت كه گاهی انقدر پیچیده مي‌شن که ما از درک منطق اونا عاجزیم. در واقع احساسات و آن‌چه که ما غیرمنطقی می‌دونیم جایگاه مستقلی ندارن بلکه شکلی پیچیده و تودرتو از همون منطق مسبوق هستن.»

از اين جهت چند وقتی بود که داماسیو و دكارت توي ذهنم كشتي مي‌گرفتن.

پيش خودم مي گفتم كه مثلا چطور مي‌شه يك تجربه‌ي عاشقانه رو به زنجير عقل كشيد؟ اونم تازه نوع دكارتيش.

مي‌ديدم كه هروقت بغض توي گلو گير مي‌كنه ديگه كاري از واقعيت درماني گلاسر، لوگوتراپي فرانكل، ACT استيون هيز و يا نظريات ناتانيل براندن برنمياد.

لحظاتي كه به قول خيام، ياران موافق رو از دست‌شده ميبيني، اون “شش ستون عزت نفس” براندن برات به اندازه‌ي يه چوب كبريت شكننده مي‌شن و تنها چيزي رو كه آرزو مي‌كني قطع شدن نفسه.

دوست داري كه هرچه بيشتر از اون شراب بنوشي و از شر عقل و احساست راحت بشي.

یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیش‌تر ز ما مست شدند


اين معماي عشقه، تناقضيه كه يونگ اونو “بزرگترين راز زندگي” مي‌دونه. مطمئن نيستم ولي شايد نگاه يونگ به عشق تكليف كشتي دكارت و داماسيو رو مشخص كنه. پيتمن مك گيهي توي كتاب “معماي عشق” به اين مسئله پرداخته.

معمای عشق - دکارت و داماسیو


پ.ن: فكر كنم متن بالا خيلي در هم و غيرمنسجم بود به موضوعش ببخشيد

به قول مولانا:

چون قلم اندر نوشتن مي‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *