سلاخی زار می‌گریست…

بدون دیدگاه

شاملو در مجموعه “مدایح بی‌صله” شعری دارد که به نظر من حکایت از نبردی تاریخی مي‌كند:

«سلاخی زار می‌گريست، به قناری کوچکی دل باخته بود…»

اگر تاریخ را در هر نقطه‌ای از جغرافیا بررسی کنید، شاهد نابرابری‌ها و تبعیضات گسترده‌ای خواهید بود که همچون سدی پولادین میان مردان و زنان حائل شده و بر زن، ظلم‌ها تحمیل کرده و حرمتش را شکسته.

جامعه ما هم از این قاعده مستثی نیست.

مسئله ورود زنان به استادیوم صرفاً یک بحث اخلاقی، حقوقي و اجتماعی نیست، بلکه آخرین زبانه‌های شعله‌ی سوزانِ جنگی به درازای تاریخ است.

بله جنگ، جایی که منطق به گور برود، جبراً جنگ تحمیل می‌شود.

به قول دکتر مجتبی لشکربلوکی:

آیا بی‌منطقی نیست که صدای بلندِ خنده‌ی مردی را نشان از سرزندگی او بدانیم و صدای بلند خندیدن زنی را حمل بر بی‌وقاری او کنیم و سرآغازی برای انحطاط جامعه؟

آیا بی‌منطقی نیست كه چون ما مردان نمی‌توانیم جلوی دهانمان را بگیریم و حرف‌های زشت و رکیک می‌زنیم، زنان را به ورزشگاه راه نمی‌دهند و استدلال می‌کنند که اگر مردی حرف زشتی زد و شنید، مساله ای نیست، ولی زنان نباید بشنوند.

ظاهرا ما مردان سیستم هاضمه‌ای داریم که هر گونه زشت گفتن و شنیدن را هضم و جذب و دفع می‌کنیم اما زنان نه!

آیا بی‌منطقی از این آشکارتر وجود دارد که زنان و دختران امروز را با معیارهای اخلاقیِ عصر کشاورزی ارزیابی کنیم و بر سليقه‌هايشان محدوديت اعمال كنيم؟

بله، یک نزاع و ستیز پنهان وجود دارد که به اطوار گوناگون ظاهر می‌شود و این ستیز، ریشه در همان شعر شاملو دارد.

حکایت از ابتدای تاریخ بشر آغاز می‌شود. آنجا که فضیلت ناشی از قدرت بود و طبیعت، این فضیلت را رایگان به مردان عطا كرده بود.

از طرفی مردانی که خود را قوی‌تر و در نتيجه برتر و مفیدتر از زنان می‌دانستند، مجبور بودند برای تشکیل خانواده و جفت‌یابی، خود را در معرضِ نظر این موجودِ مادون قرار دهند.

نظری که مثبت و منفی بودنش برای مرد دو سر باخت بود. و از آن‌جا که مردان در همیشه‌ی تاریخ حاملان زر و زور و تزویر بوده‌اند و تاج را بر سر و شمشیر و کتاب را در كف داشته‌اند، خیلی راحت واكنش خودشان را به اين باخت‌ها به صورت چينش ارزش‌ها و هنجارهايي نشان دادند که در آن احترامی برای زنان در نظر گرفته نمی‌شد.

چرا مردان بازی را دو سر باخت می‌دانند؟

پاسخ به این سوال مستلزم آن است که پس ذهن مردان و تاریک‌خانه‌های وجودی‌شان را خوب بشناسید.

وقتی مردی خود را به زنی عرضه مي‌كند دو حالت پیش می آید، تایید یا رد.

در حالت اول اگر مردی زنی را به دست آورد و با او ازدواج کند، آن را پیروزی و فتحی با بهایی سنگین می‌داند.

هم‌زیستی در کنار زنان و ازدواج برای مردی که قدرت را مطلق می‌خواهد، یک توافقی فاوستی است که طی آن مجبور می‌شود بخشی از قدرت و اراده خود را با زنانِ مادون تقسیم کند و این تقسیمِ قدرت بسیار سخت است.

تاریخ را ببینید که چه خون‌ها بر سر آن ریخته شده. از این جهت مردان سعی داشتند که زنان را از منابع سه‌گانه قدرت که همانا زر و زور و تزویر است دور نگاه دارند، در سیاست راهش ندهند، تاجرش نخواهند و در بعضی ادیان او را صرفا مستمع و مکلف بدانند و دیگر هیچ.

بی دلیل نیست که یهوه، خدای مردان، در فرامین ده‌گانه‌ی خود بر عبریان، زنان را در کنار اقلام و احشام می‌نشاند.

حالت دوم این است که اگر مردی در عرضه كردنِ خود به زن مورد علاقه‌اش شکست بخورد بلافاصله با یک تعمیم ناشیانه، شروع به نوشتن کتاب و سرودن شعر و ساختن فیلم و بافتن فلسفه و در رایج‌ترین حالت، شروع به وراجی كردن پشت سر زنان می‌کند.

بی‌دلیل نیست که محمدرضا شعبانعلی عزیز، این وراجی‌های تاریخی را حکایت افراد شکست‌خورده می‌داند، دیگران که چنان سرگرم عشق‌بازی با معشوق خود هستند که وقت وراجی کردن و کتاب نوشتن و پست گذاشتن را ندارند.

و متاسفانه همان‌طور که گفتم، همین وراجی‌ها تاریخ و فلسفه و هنر و ارزش و بی‌ارزش و هنجار و ناهنجار و در یک کلام، فرهنگ را ساخته و ما مردان از این فرهنگ بسیار استقبال كرده‌ایم.
از اینکه لایی کشیدن خود را نشان از مهارت و رانندگی آرام زنان را …. آن‌ها بدانیم لذت می‌بریم.
کتاب‌های نیچه و شوپنهاور را بخوانید.
آیا زمانی که نیچه دستور می‌دهد «پیش زنان که می‌روی، تازیانه را به یاد داشته باش» از برتری به خود نمی‌بالیم؟
به نظرم اگر به جای بحث بر سر محتوای این کتاب‌ها، روح آن مردان را تجزیه و تحلیل کنیم به مسائل صادقانه‌تری می‌رسیم.
توجه نداریم که این موضوعات لذت‌بخش و سرگرم کننده، رساله جنگی کسانی است که در قید محاصره گرفتارند و صدای انتقام و شرح حکم و نصایح مردان شکست‌خورده است.
آن مردان، از زبان جراحات و زخم‌های خود سخن می‌گویند و ما غافل از آنیم که معشوقِ زیبای ونیزی شوپنهاور، او را ترک کرده و “لرد بایرن” را بر او ترجیح داده و “لوسالومه”، آن زن زیبای سیاه موی اغواگر، به نیچه وفا نکرده.
ما این فرهنگ و میوه‌های تلخ آن را از این جهت ادامه و بسط داده‌ایم که از زبان ما سخن می‌گویند و کینه‌ی تاریخی ما را به «جنسی که همیشه دوست خواهیم داشت» بیان می‌کنند. حكايت سلاخ و قناري اين است…
پ.ن: متن بالا را با اقتباس از چند كتاب و مقاله، بخصوص با تضمين مستقيم از كتاب “لذات فلسفه” ويل دورانت نوشتم.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *