برای دخترک تنهای خیابان انقلاب

بدون دیدگاه

نمي‌دانم روزي كه اين دخترک معصوم بزرگ شود براي فرزندش، چه از كودكي اش خواهد گفت؟

چگونه از سرمايِ سختِ خيابانِ انقلاب بگويد،

از تنهاييش،

از صورت يخ زده‌اش

و از آينده مبهمش؟

دخترک خیابان انقلاب

عزيز دلم…

مي‌دانم كه قلب كوچكت تابِ ترسِ ابهام و دردِ تنهايي را ندارد.

مي‌دانم كه انتظارِ لبخند و اميد از تو، ناجوانمردي است.

با تمام اين ترس و درد ها اما، قلمت را هرگز رها نكن.

اميدي اگر هست به همان قلم‌هاست.

مي‌دانم كه دستانت رمقي ندارد،

مي‌دانم سرد و تنها هستند

ولي به هر قيمتي كه شده قلمت را محكم در دستانت بفشار.

دير يا زود به سراغ آن خواهند آمد،

كه از تنهايي هايت ننويسي

كه از سرما نگويي

كه عرياني آنان را ترسيم نكني،

آخر تو ساكن خيابان انقلابي، تو وارثِ ما هستي.

تنها سهمي كه از تمام اين دنيا به تو مي‌دهد همان دستمال كاغدي‌هايت است،

تا با آن جلوي سيل اشك‌هايت را بگيري،

تا هق هق گريه‌ات را با آن خفه كني،

كه كسي حال و روزت را نداند.

بقيه اش سهم خودشان است.

عزيز دلم…

قلمت را محكم نگه دار و از اميد بنويس،

از آزادي و از روزي كه هم‌سالان تو مجبور به كار در سرما نباشند.

آخر مگر شانه‌هاي كوچك تو تاب اين همه سختي را دارد؟

بخدا اين حق تو نيست…

حق تو اين است كه در اتاق گرمت، در آغوش مادرت و با نوازش پدرت،

فارغ از صدايِ بوق و بويِ دود،

فارغ از نگراني و بي تابي،

نقاشي رويا هايت را بكشي،

ناز و عشوه بيايي و شيرين‌زباني كني… .

دخترک عزيز،

تو نمادي از تمام رنج و عذاب بشر هستي.

از تو معذرت مي‌خواهم…

معذرت مي‌خواهم كه فقط نظاره‌ات كردم.

 

 

خيابان انقلاب، ۲۴ بهمن ۹۶



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *