حکایت یک شب

بدون دیدگاه

لبانت

به ظرافتِ شعر


شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را

به شرمی چنان مبدل می‌کند


که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید


تا به صورتِ انسان درآید.

و گونه‌هایت

با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت می‌کنند

و سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام


بی‌آنکه به انتظارِ صبح مسلح بوده باشم،


و بکارتی سربلند را
 از روسبی‌خانه‌های دادوستد


سربه‌مُهر بازآورده‌ام.

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

و چشمانت رازِ آتش است.

و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

و آغوشت 
اندک جایی برای زیستن


اندک جایی برای مردن


و گریزِ از شهر که با هزار انگشت به وقاحت


پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود


و انسان با نخستین درد.

در من زندانیِ ستمگری بود
 که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد

من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.

 توفان‌ها
در رقصِ عظیمِ تو به شکوهمندی نی‌لبکی می‌نوازند،

تا در آیینه پدیدار آیی


عمری دراز در آن نگریستم


من برکه‌ها و دریاها را گریستم


ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد!


حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،


دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.

 

شاملو


پ.ن: شب‌هايي توي زندگي آدم هست كه نه دوست داري دوباره تكرار بشه و نه دوست داري حال و هواشو فراموش كني.

ويكتور هوگو اين شب ها رو “شبِ جنگِ زير جمجمه” مي‌دونه، جنگي كه مارش اون به وسيله سیمون و گارفونکل در آهنگ «The Sound of Silence» نواخته شده و دكتر شريعتي در كويرياتش، غنيمت اين شب‌ها و اين جنگ‌ها رو «نشئه خوب و پاک آن اسراء» مي‌دونه.

 

شب
تصوير: تابستان ٩٥



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *