جسارت امید – باراک اوباما

بدون دیدگاه

جسارت اميد، عنواني است كه باراك اوباما براي كتابش انتخاب كرده است. تقريبا اوايل رياست جمهوري اوباما بود كه اين كتاب را خواندم. براي من بسيار الهام بخش بود چرا كه اوباما اميدوار بودن را مستلزم درجه‌اي از جسارت مي‌دانست.

جسارت امید

اشتباه نكنيد، اين كتاب را آلن دوباتن ننوشته است. اين كتاب را نيچه و شوپنهاور ننوشته اند، اين كتاب نوشته‌ي سنكا، فيلسوف بزرگ رواقي نيست بلكه يك سياست‌مدار آن را نوشته است!

يك سياست‌مدار است كه مي‌گويد اميدوار بودن، جسارت مي‌خواهد و اين را نه دليلي بر توقف و تمكين شرايط موجود، كه محركه‌اي براي تلاش بيشتر مي‌داند.

جملات زير را با اندكي تلخيص از جسارت اميد مي‌آورم:

«به یاد می آورم که حدود بیست سال پیش گفتگویی می کردم با دوستی كه مسن‌تر از من بود و در دانشگاه North West علوم مدنی تدریس می‌کرد. مي‌گفت یکی از مقررات علم حقوق، و سیاست، سازگاری و کوتاه آمدن و سازش است. و این سازش و کوتاه آمدن تنها شامل مسائل مختلف نیست، شامل اصول بنیادی هم هست – شامل ارزش‌ها و آرمان‌ها.

در آن گفتگو برایم توضیح داد: “سازش و کوتاه آمدن به خودی خود اشتباه نیست، اما من را خوشنود نمی‌کند، و من در این سن و سال فهمیده‌ام که انسان باید به دنبال کاری برود که خوشحال و خوشنودش می‌کند، در واقع، این یکی از مزایای سالمندی‌ست. در سالمندی‌ست که می‌فهمید چه چیز برایتان ارزش دارد. در سن ۲۶ سالگی نمی‌توان این را فهمید. مسأله این است که جواب این پرسش را کس دیگری هم نمی‌تواند به شما بدهد و شما خودتان باید بفهمید چه چیز شما را خوشنود می‌کند.”

بیست سال بعد، به آن گفتگو می‌اندیشم، و از بیست سال پیش بیشتر قدردان سخنان آن دوست هستم. زیرا من هم به سن و سالی رسیده‌ام که می‌فهمم چه چیز مرا خشنود می‌کند. و اگرچه در مورد سازش مثل آن دوست سخت‌گیر نیستم، می‌دانم که خوشنودی من از راهی که انتخاب کرده‌ام تابش نور دوربین‌ها و کف زدن‌های جمعیت نیست. خوشنودی من در آن است که به مردم کمک کنم تا زندگی‌شان را با سرافرازی و غرور بیشتری طی کنند.

من درباره‌ی آن نامه‌ی بنجامین فرانکلین که به مادرش نوشت و توضیح داد چرا بیشتر وقت خود را صرف خدمت به مردم می‌کند، به فکر می‌روم؛ او به مادرش نوشته بود:

دوست دارم مردم بگویند که من آدم مفیدی بودم، تا، آدم ثروتمندی.

من هم اکنون از چنین چیزی خوشنود می‌شوم که مفید باشم، برای خانواده‌ام، برای مردمی که مرا انتخاب کردند؛ خوشنودیم از این است که میراثی به جا بگذارم که زندگی فرزندانمان را از زندگی خودمان شادمان‌تر کند.

گاه به هنگام کار در واشینگتن احساس می‌کنم که به آن هدف نزدیک می‌شوم، و گاه حس می‌کنم آن هدف از من می‌گریزد، و آن‌گاه تمام فعالیت خود را به تمام سخنرانی‌ها، تمام نشست‌های استماع، تمام کنفرانس‌های مطبوعاتی و تمام مقاله‌هایی که می‌نویسم – بیهوده می‌یابم که هیچ فایده‌ای برای دیگران ندارد.

وقتی با این احساس روبرو می‌شوم بیرون می‌روم. معمولا نزدیک‌های غروب که هوا در تابستان و خزاني واشینگتن هنوز گرم است، و بادی بر درختان نمی‌وزد و صدای خش خش از برگ درختان در فضا نیست. وقتی تاریک می‌شود، مردم کمی در خیابان‌ها دیده می‌شوند – چند زوج که قدم می‌زنند، مردان بی‌خانمان که روی نیمکت‌ها خود را مرتب می‌کنند. بیشتر، نزدیک یادمان واشینگتن می‌ایستم، و گاه به طرف موزه‌ی جنگ جهانی دوم می روم، یا از کنار استخر بازتابنده، موزه‌ی کهنه سربازان ویتنام را هدف می‌گیرم، و از آن‌جا به یادگاه لينكلن می‌روم.

شب ها این بنا غرق در نور اما خالی‌ست، میان ستون‌ها می‌ایستم و نطق‌های مهم لینکلن را می‌خوانم. به استخر بازتابنده می‌نگرم و در نظر می‌آورم که جمعیتی بسیار مسحور سخنان دکتر کینگ شده اند، سخنان او و آرزوی او را برای متحد کردن ملتی که از هم گسسته بود به یاد می‌آورم.

مردم بسیاری برای خوشبخت کردن مردم هم‌روزگارشان با مرگ دیدار کردند. مردان و زنان بسیاری که چهره‌شان، نام‌شان و یادشان در برگ‌ها و سطرهای تاریخ به جا نمانده است، مردان، زنان، بردگان، سربازان، خیاط‌ها، قصاب‌ها، کوشیدند، سنگ بر روی سنگ نهادند، خط آهن کنار خط آهن گذاشتند، جاده‌ها و پل‌ها ساختند تا فرزندانشان فردایی بهتر داشته باشند، تا جهانی بهتر از افق فردا طلوع کند.
این فرایندی‌ست که من نیز دوست می‌دارم جزئی از آن باشم. قلب من از عشق به این کشور لبريز است.»
قبلا در مورد توصيه‌ي كلر بوث لوس، نخستين زن سناتور آمريكا به جان.اف كندي نوشته بودم، كه
هر مرد بزرگي بايد در يك جمله خلاصه شود.(+)
شايد جمله‌ي اوباما همان نوشته‌ي فرانكلين به مادرش بود، اين‌كه
دوست دارم مردم بگویند که من آدم مفیدی بودم، تا، آدم ثروتمندی.
امروز كه ترامپ را مي‌بينم، كتاب‌هايش را ورق مي‌زنم، پرستيژ و شخصيتش را مشاهده مي‌كنم، به دنبال جمله‌اي مي‌گردم كه او را در خود خلاصه كند و در عين حال حمل بر بي‌ادبي نشود.
متاسفانه جمله‌ي ترامپ هم‌وزن جايگاهش نيست، عنوان كتاب‌هايش را ببينيد.
سوال مهم‌تر براي من اين است كه چگونه ترامپ به انتخاب مردمي به كاخ سفيد رفت كه پيش‌تر، اوباما را به كاخ سفيد فرستاده بودند و پيش‌تر از آن ديگراني همچون نيكسون را.
آنها حداقل مي‌توانستند در دنياي سياست متني را توليد كنند كه خواننده را به تحسين وادارد ولي ترامپ اين را هم نمي‌تواند.
بگذريم، خواستم بگويم كه شما هم در زندگيتان، جسارت اميد را فراموش نكنيد. حتي اگر ترامپ‌ها در قدرت بودند.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *