زمانی که داستان زندگی آدم‌ها تغییر می‌کند…

بدون دیدگاه

 گاهي در مسير زندگي ما افرادي ظاهر می‌شوند كه با حضورشان، بودن ما را بازتعريف مي‌كنند.

در مقطعي از زندگيم با استادي آشنا شدم كه برايم در حكم چنين فردي بود. او يكي از چهره‌هاي شاخص كشور در امر تصميم‌سازي است كه احتمالا مي‌شناسيدش.

در حالي كه ١٦-١٧ سال سن داشتم و از دنيا فقط تبسمش را ديده بودم و گردش زندگيم در حد فاصل ميان خانه و مدرسه داير بود، توصيه‌اي به من كرد كه چون آتش پرومته بر جانم نشست و چنانم سوخت كه هنوز طنين صدايش در گوشم باقي مانده است.

گفت:

«ما براي مديريت اثربخش در دنياي جديد، نياز به افرادي داريم كه پيچيده فكر مي‌كنند، اين پيچيدگي يعني نگاهي سيستميك، همه‌جانبه و بلند مدت به مسائل. و البته قبل از آن بايد بدانيم، انساني كه از درون ويران شده است نمي‌تواند بيرون خود را اصلاح كند، لذا ابتدا بايد درون خودمان را اصلاح كنيم.»

و من به مدت پنج سال در نزد او دانش شهرياري و حكمراني مي‌خواندم.

زماني كه در كتاب‌هاي درسي دوران دبيرستان به دنبال راه‌حل هاي تستي و تورق گاج و قلم چي بودم، او آمد و به من گفت كه مهمترين مسئله ي يك انسان، “زندگي” است.

وقتي مي‌ديدم كه چنين شخص سرشناسي روبروي من ايستاده و با من از زندگي مي‌گويد، از كشور، از جهان، از فلسفه و حتي از عشق و با حوصله به سوالات نامربوطم پاسخ مي‌دهد، احساس ارزشمندي و اعتماد به نفس پيدا مي‌كردم و اين خود باعث تلاش بيشتر و بيشتر من مي‌شد.

تغییر

معتقدم كه تغییر و دگرگوني‌هاي عميق انسان‌ها يا با آتش پرومته رقم مي‌خورد يا با تير ونوس.

 در آن زمان، حضور او براي من، حضوري پرومته‌گونه بود. پرومته‌اي كه مرا به عشق هم مي‌خواند.

 هميشه مي‌گفت شما اگر نتوانيد با يك نفر زير يك سقف كنار بياييد چگونه مي‌توانيد با بي‌شمار افرادي كه منافع و نظراتِ بعضا متضاد و متنافر با شما دارند كنار بياييد؟ مجبوريد جنگ به راه بيندازيد و زندگي‌ها را بسوزانيد.

مي‌گفت اگر شما نتوانيد يك نفر را دوست داشته باشيد و به خاطرش گاهي پا روي خودتان بگذاريد، چگونه مي‌توانيد عاشق كشور و ملتتان بشويد و در جايي كه صحبت از قدرت و منافع است به خاطر آن‌ها از خودتان بگذريد؟

 همچون بهشتی توصيه مي‌كرد كه برويد عاشق بشويد، زندگي به عشق است، دليري‌ام مي‌داد و آن را بر من آسان مي‌نمود، هرچند كه افتاد مشكل ها….

شايد جالب باشد بدانيد كه امروز، كمترين مسئله‌اي وجود دارد كه با ايشان اشتراك‌نظر داشته باشم و اختلاف نظراتمان چه در زمينه‌ي مباني و چه در زمينه‌ي روش، واگرايي‌هاي عميق و بعضا فلسفي دارد.

 ولي با اين حساب از لطف بي‌دريغ او به خودم بي‌نهايت سپاس‌گزارم و دستانش را به گرمي مي‌فشارم…
و هنوز ادب استاد و شاگردي بين ما حكم‌فرماست.

پ.ن: شايد كم‌تجربگي دوران نوجواني ما ايجاب مي‌كرد كه افراد سرشناس را الزاما انسان‌هايي فرهيخته بدانيم و در مقابلشان موضع پذيرش مطلق بگيريم. “شايد اين نوع روابط در مقطعي خوب باشد ولي نبايد طولاني مدت بشود”.

امروز كه تجربه‌ام از ديروز بيشتر است و قطعا كمتر از فرداست، ديگر چنين نگاهي به اين افراد ندارم.

چند وقت پيش كه يكي از اين ژن‌هاي خوب به دانشگاهمان آمده بود و مجبور شدم نيم ساعتي را با او در اتاقي بمانم از فرصت استفاده كردم و با او گفتگويي در زمينه ي آفات درخت گيلاس (با تاكيد بر نقش مخرب كرم‌ها) و زمان مناسب براي سم‌پاشي داشتم چرا كه احساس مي‌كردم تنها وجه اشتراك بين ما اين است كه هم او باغ گيلاس داشت و هم پدر من چند درخت گيلاس در باغ دارد و اگر ما بخواهيم به نتيجه‌اي برسيم، قطعا در همين بحث است، هرچند كه به نتيجه‌اي هم نرسيديم.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *