تعادل در زندگی

بدون دیدگاه

من قبلا تعادل را راه و روش انسان‌هاي متوسط مي‌دانستم اما تقريبا يك سالي‌ست كه نظرم تغيير كرده و آن را نشاني از عقلانيت و دورانديشي مي‌دانم.

به نظر من توجه نكردن به مفهوم «تعادل در زندگي» و دامن زدن به «عدم تعادل‌هاي انتخابي»، با واقعيت هاي طبيعتِ انسان متناقض است.

واژه تناقض را آگاهانه استفاده كردم چرا كه منظورم تضادي موقتي در يك برهه‌ي خاص نيست، بلكه منظورم تضادي پايدار در تمام مسير زندگي است.

تعادل را شبيه يك چرخ ترسيم مي‌كنند و براي آن وجوه مختلفي قائل هستند:

  • رشد فردي
  • رابطه عاطفي
  • خانواده و دوستان
  • سلامت
  • لذت و تفريح
  • محيط فيزيكي
  • وضعيت مالي
  • مسير شغلي

وجوه بالا ريشه در نيازهاي اساسي انسان دارد. ويليام گلاسر معتقد است كه انسان‌ها پنج نياز اساسي دارند كه بايد رفتار خود را در مسير پاسخ‌دهي به آن‌ها سامان دهند.

اين پنج نياز عبارتند از:

١- نیازبه بقا
٢- نیاز به عشق و احساس تعلق
٣- نیاز به قدرت و ارزشمندی
٤- نیاز به آزادی
٥- نیاز به تفریح

اين نيازها در افراد مختلف شدت و ضعف يكساني ندارند. مثلا عده‌اي هستند كه نياز به قدرتشان خيلي زياد است و در عين حال نياز به تفريحشان كم است يا بلعكس.

به تعبير گلاسر،

نيم‌رخ نياز انسان‌ها متفاوت است.

مبتني بر شدت و ضعف اين نيازها در هر شخصي، چرخ زندگيش شكل خاصي از تعادل را به خود مي‌گيرد و از نظر من بر هم زدن اين تعادل با طبيعت انسان سازگار نيست.

پس معناي تعادل در نظر من اين نيست كه همه وجوه اين چرخ به اندازه يكساني رشد كنند بلكه مقصود من «رشد متناسب» است، بر اساس همان نيم رخ نيازها.

البته اين تعادل ممكن است به مرور زمان تغيير كند چون شدت و ضعف نيازهاي انسان تغيير مي‌كند. اما مسئله اينجاست كه اصل اين نيازها هميشه وجود دارند و قابل چشم پوشي نيستند.

مشكل از آن‌جا آغاز مي‌شود كه ما به قيمت بي‌توجهي به برخي از ابعاد زندگي، شروع به فربه كردن يكي از وجوه آن چرخ مي‌كنيم.

نتيجه‌اش مي‌شود انساني كه در بعضي موارد بسيار رشد كرده اما حالش خوب نيست.

جواني را مي‌شناختم كه با ٢٠ سال سن، پنج ساعت در زمينه‌ي «رابطه ميان تعريف انسان و ساختارهاي اجتماعي-سياسي» در يك جمع دانشگاهي سخنراني كرد.

پنج ساعت پشت يك ميز نشستن و صحبت كردن شوخي نيست. قطعا اين فرد مسير سختي را طي كرده است تا اين قابليت‌ها را در خود رشد دهد اما همين جوان در جاي ديگري عاجز بود از اينكه پنج دقيقه مثل بچه‌ي آدم صحبت كند، كه اتفاقا همين پنج دقيقه برايش بسيار حياتي بود.

به نظر من لازمه اين‌كه ما “عدم تعادل” را يك ارزش بدانيم و آن را به مثابه يك استراتژي براي موفقيت و رشد و تمايز تجويز كنيم اين است كه بسياري از ابعاد زندگي يك انسان را نديد بگيريم.

از طرفي هم اعتقاد ندارم كه ما مي‌توانيم تعادل مخصوص خود را به خوبي حفظ كنيم، قطعا واگرايي خواهيم داشت اما اين واگرايي نبايد عمدا انجام شود.
اميدوارم توانسته باشم چارچوب ذهني خودم را به درستي منتقل كنم.

پ.ن: آن‌چه گفتم نظر شخصي من بود.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *