ارتباط بدون خشونت

بدون دیدگاه

مارشال روزنبرگ در کتاب «ارتباط بدون خشونت» به نکته بسیار ظریفی اشاره کرده که اگر درست رعایت نشود، با تمام ظرافتش می‌تواند تبعاتی زمخت و زشت داشته باشد.

روزنبرگ می‌گوید:

در ارتباط میان دو انسان «کیفیت حضور» آن‌ها در کنار یک‌دیگر بسیار مهم است.

 

حافظ در ديدارش با آشنا، کیفیت حضورش را این‌گونه شرح می‌دهد:

دیدار شد میسر و بوس و کنار، هم
از بخت شکر دارم و از روزگار، هم
ای دل بشارتی دهمت، محتسب نماند
وز می جهان پر است و بت می‌گسار هم

البته همه ی شعرای ما مانند حافظ، رند و نظرباز و … نبوده‌اند.

امیر خسرو دهلوی با جسارت تمام اعلام می‌کند که «خیال محبوب» برای او کافی است و به یک حضور ذهنی بسنده می‌کند.

سعدی هم که نسبت خود و معشوقش را نسبت آب و ماهی مي‌داند بدبینی به خرج داده و صحبت از پرهیز می‌کند:

اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست
همی‌ کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب
تو باز دعوی پرهیز می‌کنی سعدی
که دل به کس ندهم کل مدع کذاب

در یکی دو هفته اخیر چند تا از دوستانم سوالی یکسان را از من پرسیدند، سوالی که حتی قبل از بر زبان آمدن، از رنگ رخساره آن‌ها هویدا بود.

«رضا، من یه نفرو خیلی دوست دارم به نظرت چکار کنم؟»

و من هم معمولا عکس‌العملی یکسان نشان می‌دهم؛ سرم را پایین می‌اندازم، اول به نفرین جغرافیا فکر می‌کنم که گویا در جامعه‌ای متولد شده‌ام که دوست داشتن ضعفی آشکار است و جرمی قبیح که باید پنهان شود.

به قول شاملو،

دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.

به این فکر می‌کنم که چرا فردی در دهه سوم زندگی‌اش با محبت کردن یا مورد محبت قرار گرفتن راحت نیست و برای آن ایده‌ای ندارد و با مدل آزمون و خطا پیش می‌رود؟

چرا خانواده، جامعه و دولت که درباره تک تکِ شبهات کلامی و اعتقادی و بندبندِ نگاه‌های سیاسی در مدرسه، دانشگاه و رسانه‌ها با ما به بحث می‌نشینند در این باره هیچ آموزشی به ما نداده‌اند و فقط خط قرمز تعیین می‌کنند و با استخدام شحنه و محتسب سعی در رستگار کردن ما دارند؟

چرا علاقه مند شدن به دیگران صورتِ یک بحران روحی به خود گرفته؟

چرا فرد در مواجهه با این مسئله دچار استیصال و درماندگی می‌شود؟

و بعد از این سکوت نسبتا طولانی این پاسخ را می‌دهم:

«چه کار کنی؟ سوال داره؟ خب برو بش بگو من دوست دارم.»

و بلافاصله شروع می‌کنند به مطرح کردن دلایلی که نشان دهند پیشنهاد من احمقانه بوده است و طوری از دلایلشان دفاع می‌کنند که گاهی از خودم می‌پرسم اگر انقدر مطمئنی که طرف مقابل حتی نباید در جریانِ علاقه‌مندی تو قرار بگیرد پس انتظار شنیدن چه چیزی را از من داشتی؟

اگر دنبال داروی آرام‌بخش یا یک نخ سیگار خوب می‌گردی چرا سوال نامربوط می‌پرسی؟

هرچند می‌دانم که آن دلیل تراشی‌هایشان از سر منطق نیست بلکه از سر ترس است، ترسِ پذیرفته نشدن.

و این هم باز برمی‌گردد به فرهنگ و تربیتی که در آن ارزشمند بودن هر کس، تابع تأییدات بیرونی است.

این باعث شده میانگینِ وزنی عزت نفس جامعه ما بسیار پایین باشد.

در وب سایت آتلانتیک مقاله‌ای خواندم با عنوان «Why Some People Take Breakups Harder Than Others» که توسط دو روان شناس (لرن هاو و کاروئل دوئک) نوشته شده بود.

این مقاله به دنبال پاسخ این سوال است که چرا عده‌ای نمیتوانند با تأیید نشدن‌های بیرونی در روابط عاطفی کنار بیایند؟

به امید خواندن حرف های عجیب و غریب مطالعه آن را شروع کردم اما دیدم با این مسئله خیلی ساده برخورد شده است.

این اساتید دانشگاه استنفورد، معتقدند که در مسیر زندگی به برخی دختران یا پسران برمی‌خورید که به شما علاقه ‌ای ندارند.

این ربطی به شما ندارد؛ مسئله فقط این است که آن‌ها به شما علاقه‌مند نیستند!

حتی طرد شدن ربطی به ارزش فرد ندارد، دو نفر می‌توانند انسان‌های خوبی باشند؛ ولی به یکدیگر تعلق نداشته باشند.

و به همین راحتی مسئله حل می‌شود!

 

اما ما وقتی به کسی علاقه‌مند می‌شویم ابتدا فکر می‌کنیم که یک-هیچ عقبیم.

طرف مقابل هم اگر حس مشابهی به ما نداشته باشد سعی می‌کند با کم محلی و تحقیر، نتیجه را سه-هیچ کند.

ما هم که بازی را باخته می‌بینیم شروع به تخریب و بدگویی از طرف مقابل می‌کنیم.

البته این سناریو مربوط به آغازِ روابطِ ناکام نیست، گاهی همین سناریو در وسط یک رابطه عاطفی اجرا می‌شود.

نتیجه هم در هر دو صورت این است که ما به سلوک در طریقت حافظ مشتاق می‌شویم و یا به دامان غزلیات سعدی می‌گریزیم.

از این جهت بسیاری از جوانان ما یا با حافظ حشر و نشر دارند و یا در مصاحبت سعدی‌اند.

پیروان حافظ از بی‌اخلاقی و بی‌ارزشیِ جنس مخالف می‌گویند و آنان را لایق محبت نمی‌دانند.

هزاران مثال هم برایت می آورند که درستی ادعایشان را ثابت کنند.

در حالی‌که همان به اصطلاح بی‌لیاقت‌ها هم خود قربانی ذهنیت‌های منجمد و فرهنگ توسعه‌نیافته حافظ گرا-سعدی گرای این جامعه‌اند.

به قول دكتر شيري، حیف است در اوان جوانی همت‌مان را مصروف رصد کردن دختران و پسران دیگر کنیم وقتی که هنوز خودمان را خوب نگشته‌ایم.

ما باید خودمان با اخلاق باشیم و بپذیریم که هر کسی ممکن است روزی دروغی بگوید و خیانتی بکند و این نباید باعث شود که ما او را آدم بدی بدانیم.

واژه خیانت را آگاهانه انتخاب کردم چرا که معتقدم خوب و بد بودن هر انسانی تابع رفتار او نیست.

 

ما باید  در شیوه روابطمان با دیگران تجدید نظر کنیم.

اگر کسی به ما ابراز علاقه می‌کند نباید آن را حمل بر ضعف او کنیم بلکه باید قدردانِ حسنِ نظرِ او باشیم.

اگر این حس متقابل بود، خساست به خرج ندهیم و متقابلا محبت نثار او کنیم

و اگر شرایط این مسئله را نداشتیم “خیلی متشخصانه و با دقت در انتخاب کلمات و کنترل نوع نگاهمان،” دلایلمان را به او بگوییم، که به شخصیت او توهین نشود و حتی زمینه ای را ایجاد کنیم که این مسئله بر رابطه سابق سایه نیندازد و ارتباط قبلي حفظ شود.

 

«اگر سعدی و حافظ دو سر یک طیف رفتاری در روابط عاطفی هستند، بین این دو قطب، مجموعه‌ای از روابط عاقلانه‌تر هم وجود دارد.

به امید روزی که رفتار انسان ایرانی با تعادل گره بخورد.»



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *